روز بی حوصلگی
وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی
روز یکشنبه ی من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه ،
روی خونه جغد شوم
صفه ی کهنه ی یادداشتای من
گفت دو شنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من ،
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
...
غروب سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از این اینجا برو
اما موش خورده شناسنامه ی من
.
.
عصر چارشنبه ی من ...هه
عصرخوشبختی ما
فصل گندیدن من
فصل جون سختی ما
روز پنج شنبه اومد
مثه سقاهک پیر
رو نوکش یه چیکه آب
گف به من بگیر بگیر...
جمعه حرف تازه ای برام نداشت
هرچی بود
بیشتر از این ها گفته بود ....
آبی شده بودم که میخاستم جاری باشم روی همه ی چیزهایی که دلم خواسته بود .میخاستم جان بدهم به خواسته هایی که هی مثله عروسک دور و برم نشسته بودند و با همه ی بی نفسی طغیان میکردند ... نفسم به نفس نداشته شان خوش بود و دلم به خیال های توی سرم گرم

سه سال پیش در شب ِ چنین روزی سرخو در اتاق خابش جیغ زد !!
از خواب پریده بود و جایش را هم خیس کرده بود از قبل
لیوان آبش را روی صورتش خالی کرد و میان خیسی های مختلفه دُشکش محکم بالش را روی صورتش زد و
با چشمان باز خابید
تا چند شب اینگونه گذشته بود و خواب ها خاب را از سرخو گرفتنه بودند ...
دیگر شب از سرخو زودتر میخوابید و سرخو دیگر شب ها را نمیخابید ... سرخو فقط شب ها خاب را میدید ....
شب چندم بود که سرخوی بیدار همانطور که بیدار بود از خاب پرید
از اتاق به بیرون دوید
شلوارکش را وسط راه در آورد و عرق پیشانیش را مدام با آن گرفت
در را باز کرد و نبست .... راست به خانه ی لیلــُن رفت و دستش را یک بند روی در ِ زنگ گذاشت
لیلــُن خاب بود ...
صدای نفس های لیلـــُن از پشت پنجره ، لنگ در هوا بود ....
سرخو چشم های قرمزش را مالید
دو سه قطره خون روی زمین چکید
سرخو از دنیا برید
به خانه برگشت پتو را روی سرش کشید و خابید ....
سرخو زیاد خاب میدید
سرخو امروز از خاب پرید
خابش را جلوی چشمش دید که هی میپرید
سرخو از خاب میپرید و خاب از روی سرخو میپرید
امروز فردای دیروز ِ آن چند شب بود !
سرخو پنج شب را خاب دید ....
سرخو پنج شب را خابید ....

آخرش همیشه خوبه ، اگه خوب نبود بدون آخرش نیست !
- Memar -
شباش نمیگذره ..
بدیش همیشه اینجاشه که شبا هیچی نمیگذره ... همه چی مثه شبای قبل با اسم و قیافه ی جدید از جلو چشمت رد میشه ...
..این چیزاش جدیده اما داستان همون داستانه قبله ...داستان همون به یاد آووردنه محضه که با دیدن هر چیزه کوفتی یه تیکه ش میاد تو مغزت ...
صبا رو میشه رد کرد میشه خندید میشه پیدا کرد حتی دو سه نفریو که امیدوار باشی بهشون ...صبارو میشه فش نداد به کل زندگیو میشه یه کاریش کرد بلخره ...شاید چون اسمش صبه دیگه...
ولی شبا نمیگذره ..این لعنتیا این شبا با اینکه همیشه ته ش صبه با اینکه وسط مسطاش چشات خسته میشه از آبای شور ِشو و نمیفمی کی خابت برده ولی بازم نمیگذره ... یه شبه طولانی ِ دراز که صبا ام یه قسمتیشه ... روزا ام یه قسمتایی ازین شب طولانیه و بعضی وختا میاد یه پوزخندی میزنه و کلاشو میندازه بالا و بعدم مثه یه کنت ِ کت بلند راشو میکشه و میره
ولی این شبو نمیشه رد کرد ...
چون تیکه تیکه هاشو قبلن برداشتی و وصله کردی به چیزایی که چسبیده بودی بشون و انقد اصرار داشتی باهاشون یکی بشن که یکی شدن و روش موندن و اسمشون شده خاطره و الان مایه ی درد و جوییدنه لبه ی آستینته ...
هیچوختم نمیشه آدم نباشی که نمیشی که نمیشی که دس از سر این بازی و این بازی دس از سر تو برداره که از صدقه سر یکی دو تیکه ی خوب ازین شب تیکه های دیگه تٌو داغون و وارون و خراب نکنی .... بعد به انگشتت که نگا میکنی یاد یه قسمتیش میفتی به کاغذات که نگا میکنی یاد یه چیزش به صفه ی کامپیوترت به پنجره ت به خودکارت و کیفت و لیوانت و هر چییییزی که نگا میکنی به یادت میاد هر چیزی که اسم خاطره گرفته و همه ی این رودخونه ها ام ته ش یه دریاس که میخاد از چشمای تو بریزه رو انگشتای پات ....
این شبا ...یا همین یه شبه طولانی از ما نمیگذره ...
ازین شب طولانی ازین قصه ی تکراری ...نمیگذرم...
چشمامو نمیبندم ...
در ِ عینکمو میبندم ....!
- Memar -
کنار خیابان ایستاده بودم با گونه های قرمز سیلی خرده ام و سایه ی آبی وحشتناک پشت چشمم
و رژ لبی که از لب ها بیرون زده بود!
متین و آرام و بشاش ... مانتوی رها در باد و ...
ماشین رد شد و آب پاشیده شد روی مانتوام...
ماشین برایم دست تکان داد و من هم لبخندی زدم و دستم را در هوا برایش تکان دادم
همینطوری که همه به هم میخندیدیم
آن پسر رد شد و کاغذی از جیبش جلوی پایم انداخت
در گیر و تاب اینکه چگونه دولا شوم و کاغذ را بردارم که کسی نفهمد یک گله دختر از پس و پشت و ماشین ها ریختند روی یک تکه کاغذ و موهای هم را کشیشدند ...
من هم مانتویم را جمع کردم و خودم را انداختم روی همه شان و آخر با چنگ به این و گاز به آن گیرش آوردم..
شماره اش را وارد گوشی کردم و مانتویم را تکاندم و با همه ی دخترها دست دادمو سوار اتوبوس شدم
ب هر پیرزنی که وارد میشد لبخند میزدم و وقتی خیلی نگاه میکرد خیر خیر خیلی منطقی برایش توضیح میدادم که من زودتر سوار شدم و برای همین حالا اینجا نشستم...
پیرزن ها هم مختلف بودند
بعضی هاشان سیلی میزدند و تلفن خانه مان را میگرفتند برای خیر ِ امر !
بعضی هاشان هم خیلی منطقی چاقو میگذاشتند زیر گلو و من هم در حالی که قانع شده بودم بلند میشدم
در اتوبوس بعدی جای نشستن نبود .دستگیره های آویزان اتوبوس را گرفته بودم و بین یک مشت مذکر پیر و جوان و بچه احاطه شده بودم و درهر یک از تکان های اتوبوس یکی شان را نقش زمین میکردم
یکی که میفتاد منو بقیه ای ها با هم قهقه میزدیم تا بعدی.... دیری نگذشت که همگی دسته جمعی از پنجره ی اتوبس پرتم کردند پایین...
همینطوری که بلند شده بودم و مانتویم را میتکاندم شماره ای را که سیو کرده بودم را گرفتم و
منتظر سلامی که میشنیدم بودم ...
تلفن وصل شد و پشت سرش هم اشغال ....بوق بوق بوق بوق .....

- Memar -
بهم میگویی شالم رو در بیاورمو
بنشینم و کمی استراحت کنم
خیلی ممنون ولی بگذار قبل ازین داستانی برات تعریف کنم پسر
چند سال پیش در یک دوئل شرکت کردم
دوئل ِ حرف بود و
کار کسی که وسط کار کم میوورد تموم بود
یکی گف: خدا قد کوتاهه و چاق
من میگفتم: نه خدا بلنده و لاغر یه لباس سفیدم داره
لن میگف: ریش داره ولی میزنه
زنشم میگف: خدا یه زنه
من میگفتم سیاهه و ویلی میگف سفیده
منم میخندیدم و نمیگفتم که خدا برام عکس امضا شدشو فرستاده
لاری ِ من خیلی دوروغ میگف... تا زانوی من میرسد و میگف دومتر قدشه
میگف پدرش باده و اونه که زنگوله هارو به صدا در میاره
خیلیم میگف که هفت کوتوله رو برام میفرسته تا توکارا کمکم کنن
ولی فقط چارتاشو فرستاد
من گفتم
آفرین به بالن انسانی،
شکم،
پپسی میخوره کوکا میخوره
شکمش که پر گاز شد قل میخوره سبک میشه از رو زمین بلن میشه
بچه ها آویزون میشن از نافش و دعا میکنن که گازش خالی نشه
لاری ِ من خوشش نیومد ازین حرف...عصبانی شد سرخ شد و
گفت دوئل ِ ترسناکترین ماسکو اجرا میکنیم
من وحشتناک ترین و ترسناک ترین ماسک شدم
چون (هق هق ) اصلن هیچ ماسکی روی صورتم نبود..
آره پسر ...خوششون نیومد ازینکه زیادی جدیشون گرفته بودمو یه دوئل واقعی را انداختن
با یه کنت معروف
من پام لیز خورد و شمشیر اون خورد به گردنم و سرمو جدا کرد
ورش داشتم و گذاشتم سر جا
اما خوب وصلش نکردم
واسه همینه که همیشه شال روی گردنمه
چون اگه بازش کنم این سر قط شده قل میخوره و میاد روی پاهات
حالا که قصه مو شنیدی
اگه حالت بهم نمیخوره و
باز میخوای شالو بردارم
این کارو میکنم.
- Memar -
نه کاملا روز بود و نه درست حسابی شب شده بود.
هم خورشید دیده میشد و هم ماه نمایوون شده بود.
بئاتریس طرفدار حقوق موجودات بود.
منتظر رسیدن روز جهانی حیوانات بود.
با اینکه پالتویی که پوشیده بود از پوست تازه ی روباه بود.
ورودی مسابقه ها جایزه داشت.
ورودی مسابقه ها دو دلار خرج برمیداشت.
گلای خونه ی ما یه دلار و نیم فروش نداشت.
بهت یه فرصتی داده بودیم که گلارو آب بدی یه بند.
اما اینجوری که نگفته بودیم پس زیپ شلوارتو ببند.
آدم روی لبه ی پیاده رو را میرفت.
صدای آدم دورگه شده بود.
یقه ی لباس آدمو خفه میکرد.
ماه خراش برداشته بود وسرخ شده بود.
خورشیدم یه قلمبه ی ناجور رو سرش کاشته شده بود.
سرتاسر فردای اون روز ماه توی خونه ش تو رختخواب خوابید.
خورشید م تا ظهر کلن بیرون نیومد ونتابید.
- Memar -
آی که حالی میکنم واسه خوردن چیزای روغنی و سس دار با نونِ تافتون ...
این سوراخای داغون و زیادِ وسطش که مَلوم نیس واسه انگشتِ کودوم شاطر ِ کجای این شهره و چیزایی که با یه تیکه ازین نون لقمه میکنی و درست نزدیک دهنت فرت از چونَه ت، مایحتوی توی نون میریزه پایین !
آی من خوشم میاد ازون لحظه انقد ... که چونَه تو (دَسمالم نی) پاک کنی با دست یا حتی آستین ...
خوراک شبایی که شام نداری و املت روغنی و نون تافتون ...
وختایی که با بچه ها جم میشین به نون پنیر و سبزی خوردن و بیرون اومدن پنیر از لای این سوراخا که مثه خمیر دندون میمونه....
وختایی که یه تیکه شو میگیری دستتو و میگی پس این یارو پول کجای اینو گرفته آخه ؟! این در واقه یه سوراخه که یه تیکه هاییشم نونه حالا ...
وختایی که ترجیح میدی راحت بجویی یه چیزی مثه تافتونو تا یه سختیو مثه بربری یا سنگک...!!!
وختایی که تافتون میشه نجات ِ ادامه ی زندگی... وختایی که تافتون قهرمانه ...تافتون !
- Memar -